تاکمیچی هاناگاکی، جوانی ۲۶ ساله که از زندگیاش رضایت چندانی ندارد، با خبری تکاندهنده روبهرو میشود: هیناتا تاچیبانا، دوستدختر دوران مدرسهاش، و برادر کوچکتر او، نائوتو، در درگیریهای باند توکیو مانجی کشته شدهاند. کمی بعد، تاکمیچی در ایستگاه قطار به پایینِ سکو هل داده میشود؛ اما بهجای مرگ، ناگهان دوازده سال به گذشته، به سال ۲۰۰۵، بازمیگردد.
او در دوران نوجوانی دوباره نائوتو را میبیند و از سرنوشت هیناتا و برادرش برای او میگوید. وقتی دستهایشان به هم میرسد، تاکمیچی به زمان حال برمیگردد و درمییابد که مسیر تاریخ تغییر کرده است: نائوتو زنده مانده و اکنون کارآگاهی است. این پیوند میان گذشته و حال فرصتی به تاکمیچی میدهد تا بارها به گذشته بازگردد و برای نجات هیناتا، با خشنترین اعضای باند توکیو مانجی روبهرو شود. او که در ظاهر جوانی معمولی و آسیبپذیر است، باید با خطر، خیانت و انتخابهای دشوار دستوپنجه نرم کند و بکوشد آیندهای متفاوت بسازد.