در فیلم «هیچ جز عشق»، یک کارگردان تلویزیونی خسته و کمالگرا برای پوشش جشنوارهی مشهور شکسپیر راهی سفری میشود که بهجای لنز دوربین، او را به عمق خاطراتش میبرد. فضای تئاتریک و پرشور جشنواره، بستری ایدهآل برای یک برخورد غیرمنتظره فراهم میکند: ملاقات با عشقی قدیمی که هنوز ناگفتههای زیادی میانشان باقی مانده است. این بازگشت، به جای یک دیدار ساده، به نبردی هوشمندانه، آکنده از شوخطبعی و دیالوگهای گزنده بدل میشود که گویی مستقیماً از نمایشنامههای خودِ شکسپیر بیرون آمدهاند. در حالی که کارگردان سعی میکند میان تعهدات حرفهای و احساساتِ خاکگرفتهاش تعادل برقرار کند، این دو رقیبِ عاشق در هزارتوی اجراها و تمرینها، درگیرِ بازیِ موش و گربه میشوند. «هیچ جز عشق» روایتی لطیف از تکرار تاریخ است؛ جایی که مرز میان نمایشِ روی صحنه و واقعیتِ زندگی، بهاندازهای باریک میشود که تنها راه رهایی، اعتراف به احساسی است که هرگز نمرده است.